تبليغاتX
پرنیان خیال من

پرنیان خیال من

اندکی صبر سحر نزدیک است...

سلام

سلاااااام دوستای گلم...حال و احوالتون چطوره؟خوبید؟خوشید؟الهی شکر..... . بعد از یه قرن!!! خدا طلبیدو قسمتمون شد و دعای خیر اطافیان نصیبم شد اومدم بلاگفا زیارت وبم ببینم چه خبره دیگه آپ هم کردم ..... !!!ایشالا خدا قسمت همه ی جوونا بکنه ....!٫ولی جدای ازین حرفا امیدوارم از زندگیتون لذت ببرید......شاد باشید و به آینده امیدوار........روزتون خوش....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/11ساعت 15:18  توسط *aphrodite*  | 

حجاب محدودیت نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

             پارک هنرمندان

 

 

SMS !! بزار ببينم كيه!!؟

نميحوام شايد يكي باشه كه نخوام ببيني!!

نه!! مارمولك بده بينم....

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

 

 

 

آها حالا شد قريون مرامت ... !!

اشكال نداره جوك هست ميتوني ببيني!!

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

 

 

 اونجا چه خبره يابو ‌!!؟؟؟

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

 

 

پاشو پاشو ببينم جمع كنيد كاسه كوزه رو‌! يالا!!

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

 

 

خانم شما چي كاره اي؟ كارت شناساييت رو بده بينيم!

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir 

 

 

يالا جمع كنيم بريم كلانتري تا معلوم شه اينجا پارك هست يا ..... !؟

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

 

 

آقا جون جد اندر جدت بي خيال!! بابا يه اس ام اس اومديم تو فضاي باز بخونيم!!

تو غلط كردي بي شعور!! تو اين دور ور رو ببين كسي مثل شما اشاعه فحشا ميكنه يا نه بي حياي جلف!!!؟

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

آخر عاقبت پسر فضول این میشه  J 

و......

......

....

...

..

.

.

دقايقي بعد در همان مكان !!

گروه اینترنتی ایران الایو | iranalive.ir

 

 

نتيجه گيري  :

1. ‌مشكل اصلي جوونا اس ام اس است !!

2. اگر خوش لباس يا بهتر بگيم چادری و بچه بسیجی باشيد در هر وضعيتي ميتونيد اس ام اس چك كنيد!

کسی هم کاری باهاتون نداره !!!

حجاب مصونیت است نه محدودیت

آخه اینا اس ام اس چک نمیکن که !!!

من که موبایلی دستشون نمیبینم L

!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/11ساعت 15:12  توسط *aphrodite*  | 

من اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حتما بخونيد نكته داره!!

دوستاي گلم سلام....حالتون چطوره ؟خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ بالاخره بعد از دو ماه سرم خلوت شد و اومدم...... با يه كوله بار پر از خستگي هاي شيرين .....اين چند وقت روزاي خوب و بدي برام بود. ....روزاي پر از فشار و استرس....امتحان ...درس........باورتون ميشه فردا آخرين امتحانمه ؟توي اين گرماي كشنده ي كاشان تقريبا ذوب شدم..!!..دلم مي خواد زودتر برگردم اصفهان !جداي از همه ي اين شكايتا توي اين چند وقت يه  coincidence جالب برام اتفاق افتاد و اونم بازي كردن تو يه تئاتر انگليسي  به اسم ترا‍‍ژدي لئو بود كه يكي از هم دانشگاهيم نوشته بود.....تئاتر واقعا سروصدا كرد و آوازه اش تو  كل دانشكده پيچيد.....خدايي حقمون بود چون تقريبا 12 روز صبح تا شب تمرين مي كرديم .....البته يه نكته ي جالب هم اينجا بود كه رتبه هاي برتر ارشد كشوري تو اين تئاتر بازي ميكردن......رتبه ي 1 ژنتيك و 93 آموزش زبان انگليسي و 93 ادبيات انگليسي.....

 توجه كنيد من اين موضوعا رو براتون نگفتم  تا سرگرم بشين ،

توي اين چند وقت  واقعا به يه نكته  پي بردم و اون اين بود كه اگه براي يه كاري واقعا تلاش كنيد بي شك موفق ميشيد.... مطمئن باشين.....۱۲ روز تلاش بی وقفه ی ما آخرش نتیجه داد......وقتي از هم بازيام پرسيدم كه رمز موفقيتتون چيه همشون يه جمله ي مشترك رو بهم گفتن ....... "ما خواستيم ،تلاش كرديم و موفق شديم ." باورتون نمي شه بعضي شباي امتحان با خودم  مي گفتم اين درسو مي افتم ولي وقتي نمره هامو مي ديدم به قدرت اراده و تلاش پي مي بردم......انسان نبايد نا اميد بشه و تا آخرين لحظه تلاش كنه ....

ناپلئون ميگه فقير ترين انسان كسيه كه نا اميده .....وقتي به قدرت ارادتون ايمان داشته باشين مطمئن باشين كه همه چيز درست ميشه .راستي فكر مي كنم توي تابستون كمتر بيام آپ كنم چون كم كم دارم براي ارشد مي خونم ولي از خوندن نظراتتون خوشحال مي شم.......

Take care of yourselves, do not forget God and trust on your will…be sure you will be successful…..

Until further notice, bye bye!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/16ساعت 20:47  توسط *aphrodite*  | 

ای روز اردیبهشتی....

چه اسفندها...آه

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی٫

از همین راه... .

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

          چقدر زود

                      دیر می شود!

مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/29ساعت 19:52  توسط *aphrodite*  | 

گفتگوهای یک کودک با خدا...

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.!!!!!!


خدای عزیز!
اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.

خدای عزیز!
شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.

خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌ده

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

خدای عزیز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟

خدای عزیز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

خدای عزیز!
آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.


خدای عزیز!
وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

خدای عزیز!
لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.

خدای عزیز!
برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!



خدای عزیز!
فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

خدای عزیز!
من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.

خدای عزیز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داوود را بیشتر دوست دارم.

خدای عزیز!
برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟

خدای عزیز!
من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزیز!
ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.

خدای عزیز!
آدم‌های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.

خدای عزیز!
لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.

خدای عزیز!
فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.

خدای عزیز!
هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.

خدای عزیز
چطور متوجه شدی خدا هستی ؟ کی بهت گفت ؟؟
 
سلام دوستان گلم.......حالتون چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟پیشاپیش عید نوروز بر همتون  مبارک.......فکر میکنم این آخرین پست سال ۸۸ وبلاگم باشه.....چون عید قراره برم پیش امام رضا یه عالمه کار دارم..........برای همتون دعا میکنم.......بای بای.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/26ساعت 11:52  توسط *aphrodite*  | 

شعری از حمید مصدق و فروغ....

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 20:46  توسط *aphrodite*  | 

یه خبر خیلی داغ!!!!!!!!!!!!!

سلام  سلام صدتا سلام.......حالتون چطوره دوستای گلم

 

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

منم که با احوالپرسیاتون خوبم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

امروز یه خبر داغ دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اگه گفتین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

عمرا اگه بدونید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

یه خورده فکر کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

به نتیجه ایی نرسیدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

بابا صبر کنید چقدر عجله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

نمیدونید که امروز چه روزیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

اگه میدونستین که تا اینجا نمیومدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

باشه اذیتتون نمیکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

میدونید امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

 

یه روز استثناییه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

۱۲ اسفند ماه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

 

خب معلومه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

 *

روز تولدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تولد ناهید خانومه گل و گلاب!!!

*

*

*

*

*

 

دیدین چه خبر مهمی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*

*

*

*

 

تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک!!

 

 

اگه گفتین چند سالم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

 

اینو نمیگم خودتون بگین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

 .

.

.

.

دیگه کجا میای؟ خبری نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا بای بای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 13:44  توسط *aphrodite*  | 

دعوت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام دوستای گلم..امیدوارم خوب باشید....بالاخره بعد از یه مدتی اومدم..... بخاطر اینکه به یه بازی دعوت شدم......منم همه ی دوستان وبلاگیم رو به این بازی دعوت میکنم....بازیه جالبیه.....   .

بهترین فیلمی که تا بحال دیدم:متاسفم.....اصلا فیلم نمی بینم!!!!!سریال فرار از زندان رو خیلی دوست داشتم...

بهترین دوستم:ساناز جونم....

بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم و بهش علاقه دارم:گفت و شنود ۱ با استاد حامد حبیب زاده...

سمج ترین فردی که باهاش در تماس بودم:یه مزاحم تلفنی که باعث شد خطمو ۵ ماه خاموش کنم!!!!

وحشتناک ترین صحنه ی عمرم: یه صحنه ی وحشتناک تو خواب!!!!!!!!

بهترین سفری که تا بحال رفتم:سفر با دوستانم به یکی از آبشارهای محل تحصیلم.

آبشار نیاسر...

خوشمزه ترین غذا:همه غذاهای مامانم خوشمزه ان مخصوصا ته چین مرغ و سالاد ماکارونی

خوش اخلاق ترین فردی که تا بحال دیدم:دوست گلم ندا توکلی....

بی مزه ترین غذایی که تا بحال خوردم:۵۰ درصد غذاهای سلف دانشگاه!

با حالترین افراد زندگیم:هم اتاقی های خوابگاهمون!!!!!!

ورزش مورد علاقه:بسکتبال

تاثیرگذارترین فرد توی زندگیم!!!!کنجکاوی ممنوع!!!!!!!

بهترین خواننده ها:احسان خواجه امیری....معین...رضا صادقی..کریس دی برگ!!!!

بهترین بازیگر مرد:محمد علی فردین..محمدرضا فروتن(ایرانی).ونتوورث میلر(خارجی)

بهترین بازیگر زن:نظری ندارم....

مسخره ترین ورزش:فوتبال

کادویی که دوست دارم برام بخرند:عروسک....کتاب...

تلخ ترین خاطره:.......!

بهترین گوینده:مهران دوستی...ناصر ممدوح...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/25ساعت 12:58  توسط *aphrodite*  | 

زندگی نقطه سر خط

زندگی نقطه سرخط   بی وفایی شده عادت     

 تو نوشته بودی دیدار    سه تا نقطه به قیامت

با سی و دو حرف دلگیر     مختصر مفید و ساده  

  گفتی که سایه ی عشقت   از سرم خیلی زیاده          

روی یک کاغذ بی خط    حرفای خسته به نوبت  

 روی سرزمین نامت   حرف ت کرده قیامت

 ت مثل تو مثل تردید    ت مثل آخر طاقت   

مثل تنهايی مثل تب   مثل آخر خیانت

 

عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 21:28  توسط *aphrodite*  | 

MOMENTS IN LIFE

There are moments in life when you miss someone

So much that you just want to pick them from

Your dreams and hug them for real

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید...


+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 23:21  توسط *aphrodite*  | 

ye poste motafavet!!

سلام.....احوال دوستای گلم چطوره؟امروز یه پست متفاوت با بقیه پستام گذاشتم تا توی این  ایام که دارید درس میخونید یه خورده روحیه تون عوض شه و به خاطر درسای تلنبار شده به استادا و معلما انقدر بد و بیراه نگید!!!!!!!!خب خوش اخلاق باشید دیگه....!!!!!!!!!حالا لبخند.....

آهان حالا شد.....

اینم پست من !!!!!!!!

نظرتون چیه؟شخصیت مورد علاقتونو توی این عکس یافتید؟؟؟

 

 

what is your comment?????

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 23:20  توسط *aphrodite*  | 

زمان واقعي نبود...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 11:46  توسط *aphrodite*  | 

اي تمام رهگذران كويم.....

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 10:19  توسط *aphrodite*  | 

یک سخن جالب!

succes is the result of good judgment

good judgment is the result of experience

experience is the result of bad judgment!!!!!!!

موفقيت نتيجه ي خوب قضاوت كردن است٫

خوب قضاوت كردن نتيجه ي تجربه است٫

تجربه٫ نتيجه ي بد قضاوت كردن است!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 22:17  توسط *aphrodite*  | 

از چه دلتنگ شدی؟

 

 

 

اما…
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه….
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو نه من !
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم

 قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 23:1  توسط *aphrodite*  | 

با یه شکلات شروع شد...

با یه شکلات شروع شد....
 
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من٫
 
من بچه بودم،اونم بچه بود٫سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد٫دید که منو می
 
شناسه،خندیدم ٫گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
 
گفت:"تا کجا؟"
 
گفتم:دوستی که " تا" نداره!
 
گفت:"تا مرگ؟"
 
خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
 
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
 
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
 
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم*****
 
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد ٫میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
 
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذارگفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"گفتم:باشه،
 
هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من ٫باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست....
 
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم٫می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
 
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ....
می گفتم:بخووووووووورش.....
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
 
صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم.....
 
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟گفت:"مواظبشون هستم"می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
 
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره*****
 
یک سال،دو سال،چهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسست سال شده....اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم....من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته....
.اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا  میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته ...یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه  
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش:آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت  یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده٫حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 19:25  توسط *aphrodite*  | 

شعر از سهراب سپهري

 

اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من ها:

صد پرتو من در آب!

مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه من،

جاده مرگ.

آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت،

آیا نشدیم ؟

من «صخره-من» ام، تو «شاخه-تو» یی

این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک

است و من و پندار.

و چه بود این لکه رنگ، این دود سبک؟

پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟

نی، این لکه رنگ، این دود سبک،

پروانه نبود،

من بودم و

تو ،

افسانه نبود،

ما بود و

شما

شعر: سهراب سپهری-شرق اندوه

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 21:45  توسط *aphrodite*  | 

honare naghashie 3 bo'di

http://www.iranalive.org

http://www.iranalive.org

http://www.iranalive.org

http://www.iranalive.org

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 20:58  توسط *aphrodite*  | 

sokhani az dr.shariaty

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده ی توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را در شب های مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

« دکتر علی شریعتی »


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 20:50  توسط *aphrodite*  | 

picture

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 23:28  توسط *aphrodite*  | 

butterfly story

 
A small crack appeared On a cocoon.
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد-------------

A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
 
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك  پيله را تماشا كرد.

------------ --------- -

Then the butterfly stopped striving
.
It seemed that shewas exhausted and could not go on trying.

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.------------ --------- -

The man decided to help the poor creature
.
He widened the crack by scissors.
The butterfly came out of cocoon easily, but her body was Tiny and her wings were wrinkled.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.
------------ --------- -

The man continued watching the butterfly.
He expected to see her wings become her body.
But it did not happen!

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!
------------ --------- -

As a matter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of her life,
For she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
------------ --------- -

The kind man did not realize that God had arranged the limitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out fit,
so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.
آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.------------ --------- -

Sometimes struggling is the only thing we need to do
.
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
------------ --------- -

If God had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Then we become strong,and could not fly.

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

------------ --------- -

I asked for strength,and He provided me
with enough difficulties To become strong.
I asked for knowledge and He provided meمن نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.------------ --------- -

Iasked for prosperity and promotion
,
and He provided me with ability to think and hands to work.
I asked for bravery ,and He provided Me with abstacles to overcome.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم.

------------ --------- -

I asked for motivation,and He showed me people who needed help.
Iasked for love and He provided me with opportunity To give love to others.

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.------------ --------- -

I did not get what I wanted
…..
But I was provided with what I needed.

«من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»
------------ --------- -

Donot worry,fight With difficulties and be sure That you canprevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 22:11  توسط *aphrodite*  | 

نگاه کن...

نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود

تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها

مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها

به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم

نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها

مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن

نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم  تو

لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود

نگاه كن، نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چوماهیان سرخ فام ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 11:38  توسط *aphrodite*  | 

رفت....

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت٫

بس دعاها از دل دیووانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی میگفت او افسانه بود٫

در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

زلفهایم را که روزی می ربود از او قرار٫

تا سحر گاهان برایش شانه کردم برنگشت

تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی٫

تاروپودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجدنشین عاشق سجاده را٫

مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست٫

خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت

عاقبت هم در این امید که برمیگردد او

عالمی را از غمش ویرانه کردم برنگشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 10:47  توسط *aphrodite*  | 

اندکی صبر کن....

ای کبوتر به کجا؟؟؟؟؟؟؟

             اندکی صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو...

یا دل از دیدن تو سیر شود٫بعد برو....

ای کبوتر به کجا؟؟؟؟؟؟؟

قدر دگر صبر کن٫ آسمان پای پرت پیر شود بعد برو...

خنده کن عشق نمک گیر شود٫بعد برو....

         یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد.......

           صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو....

                   خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد٫

                             باش ای نازنین

                              باش ای مهربان

                  خواب تو تعبیر شود بعد برو......    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 11:50  توسط *aphrodite*  | 

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان....

خدایا......

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان٫اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن٫

                               لذتها را به بندگان حقیرت بخش و

                               درد های عزیز را بر جانم ریز......

خدایا......

به من توفیق تلاش در شکست٫

                                       صبر در ناامیدی٫رفتن بی هموار

جهاد بی سلاح٫کار بی پاداش٫فداکاری در سکوت٫دین بی دنیا

مذهب بی عوام٫

                       عظمت بی نام٫خدمت بی نان٫ایمان بی ریا

                         تنهایی در انبوه جمعیت

                       و دوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند  روزی کن...

                                        

                                                                    دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 11:6  توسط *aphrodite*  | 

شخصیت یا فردیت........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
اين روزها در دهكده ي كوچك جهان براي فردا از امروز فاكتور مي گيريم تا نقطه چين هاي نياز را پر كنيم ولي در دستان خالي ما چيزي جز رويا باقي نمي ماند.
خشم ما نشانگر ناراضي بودن ما از تمام داشته هايمان مي باشد كه در نداشته ها گم شده اند.انسانها براي توجيه خشم خود همواره نقصي براي ديگري پيدا مي كنند و اگر هم نتوانند يك نقص برايش اختراع مي كنند!چرا؟چون مي خواهند آرامش بدست نيامده ي خويش را با بر هم زدن آرامش ديگري خنثي كنند تا فرياد بزنند تو هم مثل مايي!در صورتي كه هر كس مثل خودش است.تك تك ما هم چون دفتر سفيدي پابه اين دنيا مي گذاريم و سپس چيزي روي ما نقش مي شود.ما در دنيا چيزي ميشويم كه عصاره ي واقعي و اصيل ما از آن جداست.آن شدن ها  همان شخصيت هاي نقابي ما هستند كه توسط اجتماع با شاخ و برگ هاي رنگارنگ  به ما داده مي شود.در صورتي كه فرديت ما همان طور دست نخورده باقي خواهد ماند.فرديت چيزي است كه ما با خود به اين دنيا مي اوريم و شخصيت يك چهره ي نقاشي شده  است و جالب اينجاست كه اگر هر كس بتواند توسط فرديت خويش با فرديت ديگري ارتباط برقرار كند آرامش و موفقيت را لمس خواهد كرد.
اي كاش بدون هيچ اضافه اي كه از بيرون به ما آويزان شده باشد خواهان يكديگر بوديم....
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 11:25  توسط *aphrodite*  | 

رهگذر...

آن کس که می گفت دوستم دارد٫ عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت...

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم

می گوید:

"دوستت دارم ."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 11:55  توسط *aphrodite*  | 

no face,no name,no number

 

Love is like the ocean, burning in devotion
When you go, go, go, oh no
Feel my heart is burning, when
the night is turning
I will go, go, go, oh no

Baby I will love you
Every night and day
Baby I will kiss you
But I have to say

course:
No face, no name, no number
Your love is like a thunder
I'm dancing on a fire, burning in my heart
No face, no name, no number
Oh girl I'm not a hunter
Your love is like desire, burning in my soul
No face, no name, no number
Oh love is like a thunder
Oh love is like the heaven,
it's so hard to find
No face, no name, no number
Oh girl I'm not a hunter
Your love is like a river,
flowing in my mind

Feel your dreams are flying,
dreams are never dying
I don't go, go, go, oh no
You're eyes tells a story,
baby oh don't worry
When you go, go, go, oh no
Baby cause I love you
Forever and today
Baby I will kiss you but I have to say

course

download

listen

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 12:15  توسط *aphrodite*  | 

خدایا...

خدایا...

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

                            حسرت نخورم.

 و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم٫

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری...

خدایا ...

چگونه زیستن را تو به من بیاموز ٫چگونه مردن را خود خواهم آموخت

خدایا ...

رحمتی کن که ایمان نام و نان برایم نیاورد٫قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمان افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند.....

خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز که

عشق از زندگی کردن بهتر است

 و به هر که دوست تر می داری بچشان که

                                           دوست داشتن از عشق برتر است...

                                                            (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 11:11  توسط *aphrodite*  | 

من اومدم دوباره....

سلام سلام صدتا سلام.......احوال شما؟خوب و خوش و سلامتين؟ ديديد گفتم برميگردم حتما(عين سنجد جون)......حالا برگشتم...... راستي امتحانا رو چه كردين؟من كه خدارو شكر همه رو خوب دادم و راضي بودم....قالبم رو هم  عوض كردم....راستي يه تشكر اختصاصي از همه ي دوستان گل و عزيزي كه توي اين ايام به يادم بودن و با كامنتاي قشنگشون بهم انرژي مثبت ميدادن(مژده٫امیر٫گلناز نازم٫شایان٫ندا٫عموجون پرویز٫یاسر٫ ایرج٫رها٫سروش و دانیال و بهادر ).خیلی مرسی.....

امیدوارم همیشه سربلندو پیروز باشید......فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 10:58  توسط *aphrodite*  |