عشق نگهبان تن است و دوست داشتن پيغمبر روح دكتر شريعتي
اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من ها:
صد پرتو من در آب!
مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه من،
جاده مرگ.
آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.
اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.
در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت،
آیا نشدیم ؟
من «صخره-من» ام، تو «شاخه-تو» یی
این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک
است و من و پندار.
و چه بود این لکه رنگ، این دود سبک؟
پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟
نی، این لکه رنگ، این دود سبک،
پروانه نبود،
من بودم و
تو ،
افسانه نبود،
ما بود و
شما
شعر: سهراب سپهری-شرق اندوه
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده ی توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را در شب های مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
« دکتر علی شریعتی » نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود نگاه كن، نگاه كن بس دعاها از دل دیووانه کردم برنگشت شب شنیدم زاهدی میگفت او افسانه بود٫ در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت زلفهایم را که روزی می ربود از او قرار٫ تا سحر گاهان برایش شانه کردم برنگشت تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی٫ تاروپودم را بر او پروانه کردم برنگشت این من مسجدنشین عاشق سجاده را٫ مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت تا بداند در ره او با کسانم کار نیست٫ خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت عاقبت هم در این امید که برمیگردد او عالمی را از غمش ویرانه کردم برنگشت. اندکی صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو... یا دل از دیدن تو سیر شود٫بعد برو.... ای کبوتر به کجا؟؟؟؟؟؟؟ قدر دگر صبر کن٫ آسمان پای پرت پیر شود بعد برو... خنده کن عشق نمک گیر شود٫بعد برو.... یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد....... صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو.... خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد٫ باش ای نازنین باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو...... مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان٫اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن٫ لذتها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز...... خدایا...... به من توفیق تلاش در شکست٫ صبر در ناامیدی٫رفتن بی هموار جهاد بی سلاح٫کار بی پاداش٫فداکاری در سکوت٫دین بی دنیا مذهب بی عوام٫ عظمت بی نام٫خدمت بی نان٫ایمان بی ریا تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند روزی کن... دکتر علی شریعتی رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت... صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: "دوستت دارم ." course به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم٫ بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری... خدایا ... چگونه زیستن را تو به من بیاموز ٫چگونه مردن را خود خواهم آموخت خدایا ... رحمتی کن که ایمان نام و نان برایم نیاورد٫قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمان افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند..... خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است... (دکتر علی شریعتی) امیدوارم همیشه سربلندو پیروز باشید......فعلا بای آتش زدم.... کشتم..!!!!! من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم.... یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم.... من ز مقصدها پی مقصودها افتادم تا تمام خوبها رفتند تنها خوبی ها ماند در یادم.... من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت.. بهارم رفت.... یارم رفت.... ----------------------------------------------------------- دوستان نازنینم سلام...امیدوارم خوب باشید ودر تمام مراحل زندگیتون مخصوصا درس موفق باشید..راستش شاید این آخرین آپی باشه که قبل از امتحانا کردم... اگه اجازه بدین این ۱ماه رو بچسبیم به درسا تا شرمنده ی خودمونو اساتید گرامی نشیم...امتحانای من احتمالا تا ۴ تیر ماه هستش....بعد از اون حتما محبت هاتونو جبران میکنم... فعلا بای که هر شکسته دندان٫بهای یک نان است... هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست٫ و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست!!!!!!!!!!! و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست... و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....! به پایان فکر نکن!!!!!!!!!!!!!! اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند.... نگذار پایان تو را غافلگیر کند.... درست مثله آغاز.... با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد٫ عشق ها میمیرند٫ رنگها رنگ دگر می گیرند٫ و فقط خاطره ها که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می مانند....... (مهدی اخوان ثالث) با کدامین قطره ی اشکم تو را بدرقه کنم؟ کمی آهسته تر!!!!!! بگذار تا دوباره آسمان بی کران شب را در ژرفای چشمانت جستجو کنم... بگذار تا دوباره زلال چشمه های آبی را در دانه دانه مرواریدهای غلطان چشمت جستجو کنم. مسافر من دل همیشه تنهای من همسفرت خواهد بود در بی کران افق تا ابد با تو خواهد ماند.... تنهای من... به کجا می روی؟ اندکی صبر!!!!!!!!! بگذار تا آخرین دیدار را در لحظه های غمناک جدایی گریه کنم.... سلاااااااام..من ا.مدم دوباره.......این متن ادبی رو خودم گفتم.منتظر نقد و بررسی هاتون هستم.....مرسی ........بای ساخته اند...(تولستوی) **چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن...(امانوئل کانت) ***وقتی از اخلاق کسی سر در نمی آوری به دوستانش نگاه کن...(مثل ژاپنی) ****برای به دست آوردن چیزی که تا به حال به دست نیاورده اید باید تبدیل به کسی شوید که تا به حال نبوده اید... شکست در برنامه ریزی یعنی برنامه ریزی برای شکست٫اهداف شما کدامند؟؟ (تریسی) *****هیچ چیز به اندازه ی زمان از خود انتقام نمی گیرد (مثل ایتالیایی) ******اگر به کسی اعتماد نداری از او پرهیز کن.. (ناپلئون) *******زینت انسان ۳چیز است:علم٫محبت و آزادی (افلاطون) دوستان عزیز سلام...احوال شما؟با میان ترما چه می کنید؟ما که بی خیال شدیم(الکی)!!!!!!!!!!!! جدای از این حرفا من پس از مدت زیادی موفق شدم آلبوم جدید خواننده ی مورد علاقه ام یعنی احسان خواجه امیری رو گوش بدم...آلبوم قشنگی بود .۲ تا آهنگ زیبا و غمگین به اسم های گریه و خوشبخت رو هم داره که فوق العاده زیباو با مفهوم بودند...بهتون توصیه می کنم این ۲آهنگ رو حتما گوش بدید خیلی قشنگند....خب عزیزان تا پست بعدی فعلا بای فعلا بای بی من بودن، شده و اشک هایت روی مهتاب نگو از،با من بودن،بیزاری. دلم بدجور بهانه ی خاطره های اگر چشم های مرا طرد کنی،اگر دست های مرا در حنجره ی آینه ها روی پلک مطرود این روزها زنگ می زند و نفس های کاش به دیدار واژه هایم می رفتی که کنار آسمان در انتظار تو خوابشان برده... 
![]()
![]()
A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
------------ --------- -
Then the butterfly stopped striving .
It seemed that shewas exhausted and could not go on trying.
آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.------------ --------- -
The man decided to help the poor creature.
He widened the crack by scissors.
The butterfly came out of cocoon easily, but her body was Tiny and her wings were wrinkled.
------------ --------- -
The man continued watching the butterfly.
He expected to see her wings become her body.
But it did not happen!
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!
------------ --------- -
As a matter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of her life,
For she could never fly.
------------ --------- -
The kind man did not realize that God had arranged the limitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out fit,
so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.
Sometimes struggling is the only thing we need to do .
------------ --------- -
If God had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Then we become strong,and could not fly.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
------------ --------- -
I asked for strength,and He provided me with enough difficulties To become strong.
I asked for knowledge and He provided meمن نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.------------ --------- -
Iasked for prosperity and promotion,
and He provided me with ability to think and hands to work.
I asked for bravery ,and He provided Me with abstacles to overcome.
------------ --------- -
I asked for motivation,and He showed me people who needed help.
Iasked for love and He provided me with opportunity To give love to others.
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.------------ --------- -
I did not get what I wanted…..
But I was provided with what I needed.
«من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»
------------ --------- -
Donot worry,fight With difficulties and be sure That you canprevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.![]()
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چوماهیان سرخ فام ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم![]()
![]()
![]()
![]()
خشم ما نشانگر ناراضي بودن ما از تمام داشته هايمان مي باشد كه در نداشته ها گم شده اند.انسانها براي توجيه خشم خود همواره نقصي براي ديگري پيدا مي كنند و اگر هم نتوانند يك نقص برايش اختراع مي كنند!چرا؟چون مي خواهند آرامش بدست نيامده ي خويش را با بر هم زدن آرامش ديگري خنثي كنند تا فرياد بزنند تو هم مثل مايي!در صورتي كه هر كس مثل خودش است.تك تك ما هم چون دفتر سفيدي پابه اين دنيا مي گذاريم و سپس چيزي روي ما نقش مي شود.ما در دنيا چيزي ميشويم كه عصاره ي واقعي و اصيل ما از آن جداست.آن شدن ها همان شخصيت هاي نقابي ما هستند كه توسط اجتماع با شاخ و برگ هاي رنگارنگ به ما داده مي شود.در صورتي كه فرديت ما همان طور دست نخورده باقي خواهد ماند.فرديت چيزي است كه ما با خود به اين دنيا مي اوريم و شخصيت يك چهره ي نقاشي شده است و جالب اينجاست كه اگر هر كس بتواند توسط فرديت خويش با فرديت ديگري ارتباط برقرار كند آرامش و موفقيت را لمس خواهد كرد.
اي كاش بدون هيچ اضافه اي كه از بيرون به ما آويزان شده باشد خواهان يكديگر بوديم....![]()
![]()
When you go, go, go, oh no
Feel my heart is burning, when
the night is turning
I will go, go, go, oh no
Baby I will love you
Every night and day
Baby I will kiss you
But I have to say
course:
No face, no name, no number
Your love is like a thunder
I'm dancing on a fire, burning in my heart
No face, no name, no number
Oh girl I'm not a hunter
Your love is like desire, burning in my soul
No face, no name, no number
Oh love is like a thunder
Oh love is like the heaven,
it's so hard to find
No face, no name, no number
Oh girl I'm not a hunter
Your love is like a river,
flowing in my mind
Feel your dreams are flying,
dreams are never dying
I don't go, go, go, oh no
You're eyes tells a story,
baby oh don't worry
When you go, go, go, oh no
Baby cause I love you
Forever and today
Baby I will kiss you but I have to say
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
می بارند.
پوشالیمان را گرفته.
فاصله های سرد رها کنی،اگر به کوتاهیِ بودن هایت دل خوشم کنی،به
جان این ستاره ها قسم،ذهن شیشه ای واژه هایم پر از تشویش می
شود.
ماه تنهایی ام را آزار می دهد.ای کاش چشم هایم را حس می کردی و
برای دل تنهایم دست تکان می دادی.
کمی از چشمک ساعت هایت بگو که بی اختیار روی انتظار من راه
می روند.کمی از حرف هایم بگو که بی اختیار مالِ تو شده اند.
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

























